تبليغاتX
...رخسارش

...رخسارش

به وبلاگ رضا خوش آمدید

گاهی وقت ها میمانی..بین ماندن و نماندن...

گاهی وقت ها هراسی داری از فردا و فردا ها

گاهی نمیدانی فردا ها کی میاد..

گاهی آرزو میکنی ای کاش زمان بایستد و دیگر هیچ وقت حرکت نکند..

اما...............

از بزرگ شدن هراس دارم..

از پیشرفت ها

از جلو رفتن ها

وقت تصمیمات بزرگ...

تمیماتی که شاید هزار و یک بار وقتی شب هنگام به ملاقت آسمانیت رفته ای و در اشک غوطه میخوری آرزو میکنی که کاش هرگز بزرگ نمیشدم و بزرگ ترین دغدغه ی زندگیم همان انتخاب رشته ی دوران دبیرستان بود ....

ای کاش هرگز زمان به جلو نمیرفت..ای کاش..........

چه کاش هایی که کاش هرگز به یادش بخیر ها مبدل نمیشد!

اما روزهای خوش هم تمام میشود..چون شاید پایان شب سیه سپید است اما صبح هر چقدر هم که سپید باشد سر انجام شب فرا میرسد...

همیشه هراس میداشتم از شب،تنهایی هایش،بی کسی هایش،و سکوتش که مدام فریاد میزند تا مرا وادار کند که از ته دلم تمنا کنم که خاموش باشد..

آری برگ برگ زندگی در حال گذر است...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 16:42  توسط رضا و مهسا 

دوستت دارم...

آغوش رضاجونم...


 

آغوش تو گناه نیست

من در آغوش تو آرامش یافته ام

که هیچ گناهی با آرامش مانوس نیست

آغوش تو گناه نیست

من در آغوش تو امنیت را احساس کرده ام

که در هیچ گناهی امنیت محسوس نیست

آغوش تو گناه نیست

من در آغوش تو تمام زیبایی را لمس کرده ام

که در هیچ گناهی زیبایی ملموس نیست

پس امانم بده

که تا ابد در دل این زیبایی

آرامش یابم


دوستت دارم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 13:54  توسط رضا و مهسا  | 

 

روزی موشی در ورودی خانه اش تله موشی دید؛ به مرغ گوسفند و گاو خبر

 داد؛ همه شان

 گفتند :  تله موش؛ مشکل توست به ما ربطی ندارد!

چند روز بعد ماری در تله افتاد و زن خانه را که به سراغش رفته بود ؛گزید.

خانواده زن از مرغ برایش سوپ درست کردند؛ گوسفند را برای عیادت

 کنندگانش سر بریدند.

اما زن مرد؛ پس گاورا هم برا ی مراسم ترحیمش کشتند .

و تمام این مدت ؛موش در سوراخ دیوار می نگریست و می گریست!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 20:8  توسط رضا و مهسا  | 

 

هر وقت خاطراتت بر آرزوهايت غلبه کنه،جوانيت به پايان رسيده ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 19:36  توسط رضا و مهسا  | 

تشنه محبت...


محبت کن شاید فردایی نباشد...


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 18:57  توسط رضا و مهسا  | 

 

 

afsuse...

 

اتاقو پر کرده صدای هق هقم

الان پشیمونم که یه دل شکسته ام         هر کی دلش شکسته میدونه

چقدر سخت میگذره این دقایقم ...

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 21:2  توسط رضا و مهسا  | 

...

 

...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 20:45  توسط رضا و مهسا 

 

 

خاطرات چوب های خیسی هستند که ...

اتش زندگی هرگز انها را نمی سوزاند...

 

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند؟

مثل اسمانی که امشب می بارد...

و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و

چشمانم را نوازش می دهد..!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 21:10  توسط رضا و مهسا  | 

 

هر قطره اشک امضای خداست، پای چشم هایی که آسمان در آنها خلاصه شده...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 15:7  توسط رضا و مهسا 

تولدت مبارک...

بنام خدا


سلام

اومدم یه خبر مهمی بدم...

امروز تولد رضا جونمه...

اومدم خبر بدم...

رضا جونم بوس بوس...

تولدت مبارک...

ایشاالله هزار سال سایت بالا سرم باشه...

ایشاالله تنت سالم و دلت خوش باشه...

برات بهترینهارو آرزو میکنم...

هدیه تولد هم...

بگم...

نمیگم...خصوصیه...

به امید روزهای خوش برای همه شما...

مخصوصا رضاجونم...


+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 18:13  توسط رضا و مهسا  |