گاهی وقت ها هراسی داری از فردا و فردا ها
گاهی نمیدانی فردا ها کی میاد..
گاهی آرزو میکنی ای کاش زمان بایستد و دیگر هیچ وقت حرکت نکند..
اما...............
از بزرگ شدن هراس دارم..
از پیشرفت ها
از جلو رفتن ها
وقت تصمیمات بزرگ...
تمیماتی که شاید هزار و یک بار وقتی شب هنگام به ملاقت آسمانیت رفته ای و در اشک غوطه میخوری آرزو میکنی که کاش هرگز بزرگ نمیشدم و بزرگ ترین دغدغه ی زندگیم همان انتخاب رشته ی دوران دبیرستان بود ....
ای کاش هرگز زمان به جلو نمیرفت..ای کاش..........
چه کاش هایی که کاش هرگز به یادش بخیر ها مبدل نمیشد!
اما روزهای خوش هم تمام میشود..چون شاید پایان شب سیه سپید است اما صبح هر چقدر هم که سپید باشد سر انجام شب فرا میرسد...
همیشه هراس میداشتم از شب،تنهایی هایش،بی کسی هایش،و سکوتش که مدام فریاد میزند تا مرا وادار کند که از ته دلم تمنا کنم که خاموش باشد..
آری برگ برگ زندگی در حال گذر است...



